عاشق شدن تجربه ای جادویی است
هر بوسه، هر گفتگو و هر لحظه در ابتدا به نظر معقول و منطقی می رسد. اما چیزی نخواهد گذشت که این مجذوبیت و شیفتگی تنها به رابطه ای عادی تبدیل خواهد شد و دشواریهای زندگی مشترک خود را نشان خواهند داد. هفته ها و ماهها می گذرند تا روزی فرا برسد که از خود بپرسیم: واقعاً این شخص مناسب من است؟
آیا عبارات زیر تا به حال به زبان آورده اید:
- چرا تا این اندازه کور بودم؟
- همدیگر را خیلی دوست داشتیم ولی نمي دانم چه شد...!!!
نیمهء گمشده ی من
چه کسی می تونه باشه
مثه روح تشنه ی من
همیشه دیونه باشه
کسی که هر کلامش طلوعی تازه باشه
غم و تنهایی ما به یک اندازه باشه
اون کسی که خواستن او
با همه فرق داشته باشه
هر چه که از او بخونم
شعر تکراری نباشه
کسی که برای خوندن نشسته تو سینه ی من
نفس هاش هوای عشقه سکوتش صدای عشقه
اون که از نهایت عشق
منو با اسمم بخونه
منو جزئی از وجودش
یا خود خودش بدونه
اون که گم شده از آغاز
تا که من تنها بمونم
جاده ی جستجوهامو
تا قیامت بکشونم
این کار اون باعث شدکه خیلی تو فکر برم...
اینکه همه آدما از بچه گرفته تا پیر ...همه و همه به نوازش احتیاج داریم...ن.وازش از همه نوعش...
ن.وازش کلامی...(با حرفهای محبت آمیز)
ن.وازش چشمی(با نگاه محبت آمیز)
ن.وازش ل م س ی هم که معلومه...
و ما آدما چه بهایی می دیم تا این نوع لمس ها رو بدست بیاریم...یا اگه هستن...(حتی با خون دل)حفظشون کنیم...
از اون بچه نوزاد گرفته که کلی ونگ می زنه به من محبت کنین...تا بچه کمی بزرگتر که دائم داره غر می زنه که منو نبوسیدین...بهم توجه نکردین...!!!
تا اون نوجوونی که می ره یه گوشه خونه و خودشو هزار جا قایم می کنه تا با دوست دختر یا دوست پسرش یکساعت حرف بزنه و از این یکساعت یک جمله محبت آمیز بشنوه...!!!
چه منت هایی که میکشیم...چه آوانسهایی که می دیم...چقدر چشممون رو بروی همه نخواستنها مون می بندیم...چقدر رنج می بریم...!!!
غافل از اینکه یادمون میره چیزی رو که قراره بدست بیاریم اونهمه هم خالص نیست !!!...و آدما خیلی چیز زیادی ندارن که به هم بدن...
کاش یاد بگیریم یه وقتایی در طول شبانه روز حال خودمون...حال قلبمون...حال همه اعضا و جوارحمون رو بپرسیم ...و خودمون ...و رد ذهنمون تک تک اونا رو عاشقانه وخالصانه نوازش کنیم...
به خودمون (تو آینه)با نهایت محبت نگاه کنیم...خودمونو دوست داشته باشم...و نگاه محبت آمیز...کلام محبت آمیز...و ل م س محبت آمیز رو از خودمون دریغ نکنیم...
یه جورایی دچار خودسانسوری هستم انگار...:(((
راستش از اون طرف چند بار اومدم و نوشتم خیلی دعواهامون بیخ پیدا کرد...خیلی ... دیگه از نوشتن چشمم ترسیده...یواشکی تو دفتر خاطراتم می نویسم...:(((
اگه کسی تجربه ای داره در زمینه رهایی از خود سانسوری ممنون می شم بهم بگین...![]()
...نباید به دام زمان گرفتار شد...وسواس زندگی کردن در خاطرات گذشته و امیدهای آینده تو را نسبت
به زیستن در لحظه مغتنم حال بی رغبت می کند.این وسواس به آن دلیل زاده می شود که گذشته به
تو هویت می بخشد و آینده به تو وعده کامیابی و رستگاری می دهد...هر دوی اینها پندار باطل اند...
هرچه بیشتر معطوف به زمان شوی- گذشته و
آینده - از لحظه حال دورتر می افتی ... لحظه ای
که ارزشمندترین موهبت الهی است.
رفتم بهش گفتم:مامان شما غصه چی رو می خوری؟...از دست بابا ناراحت شدی...؟خوب خودتو راحت کن...چرا جدا نمی شی ازش...؟چرا خودتو راحت نمی کنی؟ما هم خوشی و شادی تورو می خوایم...اگه هم می خوای بمونی...خوب به قول رومن رولان "بدبختی را روبرو دیدن ...خندیدن"...
مامانم یه نگاهی بهم انداخت و گفت:جوابی ندارم بهت بدم...کاش می تونستم...
از دیشب تا حالا یه نفس دارم های های گریه می کنم...حتی تو ماشین وقتی داشتم دخترمو می بردم مهد...
نزدیکیای مهد بهم میگه:مامان گریه نکن...گریه ات رو تو دلت نگه دار...؟
من:نمی تونم...؟
دخترم:ولی من می تونم...وقتی تو مهد موقع خواب می شه و من دلم نمی خواد بخوابم...گریه ام رو تو دلم نگه می دارم...تا مربی نبینه...!!!
من:تو دختر قوی ای هستی...قربون اون دلت...قربون اون غصه های کوچیکت...قربون قلب مهربونت که از همین کوچکی اینهمه نخواستنها ریخته شده توش...
کاش بتونم به زندگی تو کمک کنم عزیزم...به خودم که نتونستم...
اینکه نمی تونستم اینجا بنویسم یه حسی بهم میگفت:"خوب که چی...هر وقت بغض خفه ات می کنه میای و تو این صفحه هی می نویسی و کلی با اعصاب مردم بازی می کنی...اونا هم که کاری نمی تونن بکنن برات...اول و آخرش می گن طلاق بگیر هم خودتو راحت کن و هم ما رو..."
نمی دونم خلاصه دستم به نوشتن نمیومد...
یه کم اوضاع بهتر بود...فقط یه کم...دو جلسه با هم مشاوره رفتیم(یکبار اردیبهشت ...یکبار تیر ماه...)!!!به نظر من خیلی خوب بود...شاید چون یه جورایی اونم حرفاشو زد...
حالا دیگه من اونقدر خسته هستم که توان تحملم خیلی کم شده...خیلی...
قصه ما شده عین کتاب"بامداد خمار"...!!!
وقتی خیلی سال پیش این کتاب رو می خوندم تو دلم می گفتم چقدر خوب که کسی با این نگاه اومده و نوشته...کلی چیز به جوونا یاد داده...
وقتی خودم خواستم شروع کنم...خیل چیزها رو که اصلا لیک به شدت از من مخفی نگه داشت(جوری خودش تازگی ها بارها گفته اگر من میتونستم به عقب برگردم حتما همه چیز رو بهت می گفتم!!!)...و صد البته خیلی چیزها رو هم من دیدم که اصلا فکر نکردم می تونه مهم باشه... والان داره همون چیزها منو می کشه.....:(
داریم جابه جا میشیم...
همش خدا خدا میکنم تو این ماه رمضان کمکم کنه...تو این خونه جدید آسایش و آرامش رو باهم داشته باشیم...
حالتون چطوره...
می دونم خیلی وقته اینجا نیومدم...ولی خدایی خیلی یادتون بودم...بس که همه مون بی معرفتیم...![]()
واقعا حس نوشتنم نبود...!!!
دو هفته پیش یهو دلم برای وبلاگم تنگ شد ...ولی اونقدر ذهنم خراب بود که نمی تونستم بنویسم...
و امروزاحساس کردم از بس همه نگرانن
بیام و یه جماعت بزرگی رو از نگرانی در بیارم!!!
دوستتون دارم و بهترین ها رو براتون آرزو می کنم![]()
بهترین چیز ها را همواره به ارزانترین قیمت می دهند...
همه چیزهایی که به واقع برای ما سودمند است می توان با پولی اندک خرید...چیزهایی که براستی زیباست به هیچ وجه فروختنی نیست و خداوند آنها را به رایگاه به ما می دهد...
به ما این نعمت ارزانی شده است که :
طلوع و غروب آفتاب ...ابرهای شناور در آسمان ...آسمان پر ستاره و مهتاب درخشانش...جنگل ها و کشتزارهاو دریاهای بیکران را
رایگان تماشا کنیم.
پرندگان برای ما رایگان آواز بخوانند...وبرای راه رفتن در زیر سقف پرستاره شب بلیط ورودی از ما نمی خواهند...
اما هدیه های نا قابل ما انسانها بسیار گران خرید وفروش می شوند...
...
شخصی که اختیار دار نفس خویش است با داشتن همه هدیه های ارزشمند خدادادی تنها به چند دوست حقیقی و چند کتاب معدود نیاز دارد.
برگرفته از کتاب نامه سن میکله
نوشته اکسل مونته
برگردان:م.ا.به آذین
حین حرف زدن با لیک تقریبا از همون ۵ دقیقه اول عین یه چشمه جوشان ...مثل ابر بهار اشکم می ریخت
...خودم دیگه از دست خودم عصبانی شده بودم
...
اولش (قبل از اینکه گریه ام)بگیره به لیک گفتم:من جدای همه اتفاقاتی که تو این ۸ سال افتاده ...تو مدت این ۴۰ روز خیلی اذیت شدم ...خیلی خسته ام ...احساس می کنم نیاز دارم دو سه روزی برم جایی بستری بشم و ازم مراقبت بشه و کاری بهم نداشته باشن...انگار تمام ذهن و روانم زخمی شده...(اینا رو که گفتم گریه هام شروع شد)...![]()
این وضعیت که گاهی حتی به هق هق می افتادم لیک رو حسابی عصبانی کرده بود ...و این باعث شد که دیگه من دلم نمی خواست حرف بزنم...اومدم پاشم از پشت میز که لیک با عصبانیت بهم گفت:بشین...کجا داری می ری؟داشتیم حرف میزدیم...![]()
ولی من دلم می خواست یه جای خلوت پیدا کنم که نه لیک رو با اون همه عصبانیت ببینم و نه دخترم منو ببینه و بشینم راحت های های گریه کنم...ابدا هیچ اختیاری روی خودم نداشتم و فقط و فقط می تونستم گریه کنم!!!
(خوب وقتی لیک خیلی باعصبانیت با من برخورد کرد درحالی که قبلش بهش گفتم من خیلی خسته و زخمی ام...وضع رو برای من خیلی بدتر کرد!!!)
...........خلاصه...............
اوضاع هی بدتر و بدتر شد .... تا اینکه یه کم بعد بالاخره دوباره تونستیم حرف بزنیم...تو حرفا لیک به یک نکته جالب اشاره کرد اینکه:ما چرا برعکس داریم می ریم...یعنی همه آدما تو دوران نامزدی چند بار باهم قهر وآشتی می کنن و تو سالهای اول حسابی قهر های جدی می کنن و مثلا دختره می ره خونه پدرش و...از این جور اتفاقات... حالا ولی ما که تا همین دو سه سال پیش حتی کمترین و بی اهمیت ترین ن ا س زا ها رو بهم نمی دادیم...الان به راحتی این کارو می کنیم ...یاتو که اصلا در هر شرایطی خونه مامانت اینا نمی رفتی...و اونااز ماجراهای ما خبر دار نمی شدن الان بعد از ۸ سال می ری و...!!! ![]()
چند رو ز پیش لیک رفته بود ماموریت ...منم رفته بودم خونه مامانم اینا ...وقتی صبح برای صبحانه بیدار شدمو با مامانم دو تایی داشتیم صبحانه می خوردیم ...دلم نمی خواست از تو اون خونه بیام بیرون...دلم نمی خواست اون صبحانه تموم شه...انگار اون مربای هویج رو برام از بهشت فرستاده بودن...یه طعم خاص داشت...چایی صبح مامانم تمام خستگی هام رو از تنم در آورده بود...و این احساس یه احساس تازه بود برام...یاد حرف لیک افتادم...تازه بعد از ۸ سال این حس بهم دست داده بود...!!!
من هم آدم جدی ای یم و هم اصلا لوس نیستم...مامانو بابام هم خیلی منو سوق می دن به سمت استقلال...و هیچ وقت یه جوری رفتار نکردن که من پیششون لوس بشم...
اما اونروز خیلی فکرم مشغول شد به اینکه واقعا چرا ما برعکس همه عمل میکنیم؟
گاهی حرف زدن آدمو سبک می کنه...گاهی سنگین...
و...حرفای دیروز...منو خیلی سنگین کرده بود...مثل وزنه ای بود رو قفسه سینه ام...همش با خودم گفتم بهتره حرفایی که اینهمه درد ناک بوده رو ننویسم ...
من با این نیت شروع به نوشتن فصل تازه ای از ماجراها کرده بودم تا بگم کجا ها صدای قلبمو شنیدم که شکست...تا بگم چطور گاهی بیگناه به پهنای صورتم اشک ریختم...و چطور هرگز همخونه من خودش رو زد به نفهمیدن...تا بگم چطور این احساس امروز شکل گرفته...
اصلا قصد خود سانسوری ندارم...
فقط خیلی اذیت شدم از دیروز تا حالا ...
منو ببخشید که نوشته های دیروز رو حذفش می کنم...